آهاي رفيق يادت هست ؟

من در ميان اين همه صورتكهاي فريب به باور اينكه شانه هايت پناهگاهي مطمئن براي دردهايم است چشمان خود را بستم تا به شانه هاي مهربان تو تكيه زنم و راه بپيمايم و اما تو !! بدون توجه به كسي كه با ديدگاني بسته و به پاس اعتماد به تو با همه شوق به سويت مي آيد رفتي و من به جاي لمس شانه هاي تو سنگيني سرد سنگفرش خيابان را احساس كردم.

نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۳ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط محیا نظرات () |

Design By : Night Melody