آهاي رفيق يادت هست ؟

دوست دارم در آغوشت كشم و آنقدر بفشارمت كه تمامي اندوهي را كه در دل داري به فراموشي بسپاري . دوست دارم سرم را روي شانه هايت بگذارم و تا لحظه اي كه سپيده بد مد هاي هاي با هم بگرييم . دلم مي خواهد كسي را كه باعث شده غم در خانه دل مهربانت لانه كند آنقدر .............................. نه او حتي ارزش نفرين را هم ندارد . او حتي ارزش اين را هم ندارد كه بخواهي لحظه هاي عمر با ارزشت را صرف فكر كردن به حما قتهاي او كني .

بيا آنقدر با هم بگرييم كه همه چيز را فراموش كنيم بيا شمعي روشن كنيم و بهم قول دهيم زمانيكه سو ختن اين شمع تمام شد تمامي غصه هاي انباشته شده در دل ما نيز تمام شده باشد . بيا بهم قول دهيم كه خيلي زود اميد به شروع دوباره را به دست آوريم و آغاز كنيم هر چند مي دانم اين كار بسيار دشوار است و براي تو بسيار دشوارتر از من اما بدان كه تو سر انجام پيروز خواهي شد و من نيز تا آخرين دم ,تا لحظه اي كه توان داشته باشم تو را ياري خواهم كرد . تو مو فق خواهي شد و من سرافراز از اين پيروزي تو در كنارت خواهم ايستاد و به تو افتخار خواهم كرد . سرت را بالا نگهدار رفيق ! آينده در پيش روي ماست با هم آن را خواهيم ساخت بسيار زيباتر از آنچه همگان تصور مي كنند و يقين داشته باش كه در تمامي لحظات شاد و غمگين زندگيت حضور من را در كنارت احساس خواهي كرد و من هيچ گاه تو را تنها نخواهم گذاشت. عزيز دل دوستت دارم!!بسيار بيشتر از آنچه كه باور داري .

نوشته شده در جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

Design By : Night Melody