آهاي رفيق يادت هست ؟

اين همه انتظار! براي ديدار دوباره تو!

و.....................................................................

نيمي از زمان با تو بودن به سكوت گذشت!

به همين سادگي !!!!!!!

تمام شد.

كاش ميشد بعضي وقتها زمان رو نگه داشت ,زمان رو نگه داشت و ازش نهايت استفاده رو برد . يكي از اون زمانها وقتيكه يه عزيزي رو بعد يه مدت خيلي طولاني مي بيني بعدش دلت مي خواد بشيني و تا جاييكه مي توني درد دل كني و سبك شي . اينقدر از كنار هم بودن استفاده كنين كه جبران تمام دلتنگيهاي غريب اين مدت طولاني كه زندگي از هم جداتون كرده بود بشه ولي زمان كه اين حرفها حاليش نميشه تند تند داره ميره اگه ميشد كه زمان رو نگه داري مي تونستي بدون دغدغه گذر تند اون از بودن در كنار اون عزيز لذت ببري مي تونستي اينقدر محكم بغلش كني و نفسهاش رو كنارت احساس كني كه بعد رفتنش تا مدتها گرمي نفسهاش رو كنارت داشته باشي ولي خب زندگي كه طبق آ رزوهاي ما پيش نميره طبق روال عاديش ميگذره و چشم كه باز مي كني جاي خالي اون عزيز رو مي بيني بدون اينكه حتي تونسته باشي تپش هاي قلب صاف و پاكش رو به طور واضح بشنوي . تو مي موني و يه بغض غريب كه سخت جلوي نفس كشيدنت رو گرفته و فقط با تركوندنش مي توني يه ذره اكسيژن به قلبت برسوني .

باز تو مي موني و انتظار .............................

انتظار تا فرصت بعد و ديدار دوباره و باز

نوشته شده در شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۳ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

Design By : Night Melody