آهاي رفيق يادت هست ؟

تو که آن بالایی ؛ بالاتر از همه ی آنچه هست و نیست ، به من بگو آیا از آنجا هم دنیا اینقدر رنگی است و سرشار ، سرشار از زرق و برق هایی که ما می بینیم و گرفتارش شده ایم؟

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

دلم می خواهد بگریزم؛ از هر آنکه و هر آنچه که مرا به این زندگی عادت داده است.

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط محیا نظرات () |

بازی قائم باشک همواره مطلوبمان بود، تو چشم می گذاردی و من برای شاد کردن دل تو در نزدیکترین جای ممکن مخفی می شدم ، صدای سک سکِ شادمانه ات پس از یافتن ِ من ، دلنشین ترین صدای موجود بود. اما....................................اما زمانیکه من چشم بستم ، تو بی توجه به قوانین بازی به دوردست ترین ها رفتی ، جائیکه شاید هیچ گاه نیابمت.

نوشته شده در جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط محیا نظرات () |

هیهات که در بازیِ زندگی به تنها چیزی که می اندیشیم ، وجود ناچیزِ خودمان است؛ نه کودکی را می بینیم که بر حسب شرایط نامساعد زندگی و جبرِ زمانه به یاریِ من و تو نیازمند است و نه کهنسالانی را که به دور از سالهای پر شور و نشاطِ جوانی، اکنون  محبت ما را چشم انتظارند، و ..................... هیهات که ما تنها وجود ناچیز خود را می بینیم. هیهات.............

نوشته شده در یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

Design By : Night Melody