آهاي رفيق يادت هست ؟

دلم برای روزهایی تنگ است که می دانم دیگر باز نخواهند گشت ، برای چیزهایی که دیگر هیچ گاه به دست نخواهم آورد ، برای انسانهایی که دیگر حضورشان را احساس نخواهم کرد ، برای فرصت هایی که دیگر هیچ گاه تکرار نخواهند شد ...................... دلم تنگ است.

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط محیا نظرات () |

می خواهم بدانم ته ته ته آسمان کجاست ، همان نقطه ای که هر روزه خورشید در آن آرام می گیرد ، نمی دانم چرا و چگونه ولی احساس می کنم مکانی است بسیار آرام برای سر نهادن بر دامان پروردگار و گریستن و آرامش یافتن . نمی دانم اما چگونه ................؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

در آغوش گرفتن کسانی که دیریست از آنها دوری ، بخشی از لذتهای وصف ناشدنی زندگیست.

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط محیا نظرات () |

23 سال پیش از کالبد آسمانیم جدا گشتم ؛ قدم در سرزمینی گذاردم که زمین نام نهادنش ، سرشار از زندگی ، طراوت ، نشاط و شادمانی . و اکنون در آستانه ی گام نهادن به 24مین سال حیاتم می اندیشم که در این چند سال تا چه حد زندگی را فهمیده ام و خود را ؛ و تا چه اندازه از آن شور و نشاط اولین در من به جای مانده است؟

(چند سالی است در زادروزم با دلتنگی بس عجیب دست به گریبانم. نمی دانم چرا و چگونه اما غمی عجیب به دل چنگ می اندازد . از تمامی تبریکات تکراری هرساله کلافه شده ام. نمی دانم دلهره روزهای آتی و مشکلات بزرگتر است یا غم از دست دادن روزهای سپری شده ، اما هرچه هست عجیب کلافه می کند، عجیب ، کاش................)

نوشته شده در شنبه ٦ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

Design By : Night Melody