آهاي رفيق يادت هست ؟

 

صدای پایش را می شنوی ؟؟؟ بهار را می گویم ؛ می آید آرام و آهسته؛ تو گویی که روزها و روزها ، حتی در دلِ سردِ زمستان ، در انتظار چنین لحظه ای بوده و خود را آماده می کرده برای ورود ........ برای جاری شدن ، برای ...... . باشد که با آمدنش جاری سازد روحِ زندگی را در رگهای تمامی آنهایی که دوستشان می داریم ، سبزشان کند ، و لبریزشان کند از حس زیبای زنده بودن.......

نوشته شده در شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

زندگی جریان دارد؛ در رودِ جاریِ زیرِ لایه های ضخیمِ یخ و نیز در رگِ انسانهایی با احساساتِ یخ زده .
نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

اگر پس از مرگم ؛ قلبم را به کسی پیوند زنند ؛ او هم کسانی را دوست خواهد داشت که من دوست می داشته ام ؟؟؟ ، اگر چشمانم را به کسی پیوند زنند ؛ او هم دوست خواهد داشت چیزهایی را که من از دیدنشان غرق لذت می شده ام ؟؟؟ ، اگر دستهایم را به کسی پیوند زنند ؛ او هم از لمس کردن چیزهایی که من دوست می داشته ام ، شادمان خواهد شد؟؟؟ ، اگر پاهایم را به کسی پیوند زنند ؛ او هم از گام نهادن در راه هایی که من عاشقانه دوست می داشته ام ، لذت خواهد برد؟؟؟ ، اگر گوشهایم را با کسی پیوند زنند ؛ او هم از شنیدن جملاتی که من دیوانه شان بوده ام ، غرق سرخوشی و نشاط خواهد شد؟؟؟ اگر..............

 

پی نوشت : یکی از آرزوهایم که با تمام وجود از خدا می خواهمش ، این است که جوری بمیرم تا اعضای بدنم در وجود انسانهای نیازمند دیگر به حیات خویش ادامه دهند ، نه اینکه در زیر خروارها خاک مدفون شوند و از بین روند، باشد که ....................

نوشته شده در شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

Design By : Night Melody