آهاي رفيق يادت هست ؟

گاه آسان نيست كه خندان با جهان روبرو شوي هنگامي كه

دلي پردرد داري

شهامتي بس بزرگ مي خواهد

بازگشت به خويشتن و دست يافتن به نيروي درون

و بدان كه فردا روز ديگري خواهد بود با رهاوردهايي نو

اگر بتواني بردبار بمانيو فردا را ببيني.....

از نو آدمي خواهي شد

پرتوانتر

با درك افزون

و به خود مي بالي كه به اين بردباري توانا بوده اي .

كتي اوبارا

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۳ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

فكرش رو بكن !! يه روزي كه دريا طوفانيه بري كنارش , بشيني رو يه تخته سنگ بزرگ , بعدش به گذشته ها فكر كني , همون موقع بارون هم بياد . از اون بارونايي كه شديدن و همه چي رو ميشورن و با خودشون مي برن , از اون بارونايي كه صداشون خيلي بلنده!! حالا ديگه تو فقط صداي بارون رو مي شنوي و موجهاي دريا رو كه مي خورن به تخته سنگهاي ساحل بعدش همين طور ميري به گذشته ها بعد گريه ات ميگيره , از اون گريه هايي كه صداش خيلي بلنده و آخرش به هق هق ميرسه . اينجا راحت مي توني گريه كني چون صداي بلند بارون نمي ذاره كسي صداي گريه هات رو بشنوه . اينجا ديگه نگران نيستي كه يكي با شنيدن صداي گريه هات سوال پيچت كنه . اشكات با بارون قاطي ميشن و بين قطره هاي بارون گم ميشن و با اونا ميرن تو دريا و تو !! بعد اين همه اشك ريختن احساس مي كني سبك شدي خيلي سبك .

احساس مي كني به خدا نزديكتر شدي خيلي نزديك !! ولي نتونستي گذشته رو فراموش كني آخه مگه ميشه آدم چند سال از زندگيش رو به همين راحتي فراموش كنه ؟؟ نه !! اين طوري فقط واسه چند وقت مي توني آروم تر و با آرامش بيشتري به زندگي ادامه بدي . شايد اين موضوع احساست رو هم نسبت به بارون عوض كنه چون بعد از اين هر قطره باروني كه نزديكت مياد زمين ميتونه همون قطره اشكي باشه كه اون روز كنار ساحل از چشمات افتاده بود پايين .

از اين به بعد هر وقت دوباره دلت گرفت مي توني بري اونجا . آخه سنگهاي كنار ساحل دلشون واسه درد دلات تنگ ميشه شنهاي كنار ساحل واسه قدمات بي قراري مي كنن . پس يادت نره هر وقت دلت گرفت يه سري بهشون بزن . تو كه ميدوني انتظار ,درد خيلي بديه !!!!!!!

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۳ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط محیا نظرات () |

و من اكنون اينجا تنها نشسته ام

تنهاتر از هميشه و به اين مي انديشم

كه به راستي بي تو چگونه خواهم زيست

و چگونه ادامه خواهم داد .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط محیا نظرات () |

حالم از هرچي دروغ و آدم دروغگو به هم ميخوره . دوست دارم هيچ وقت چشمم تو چشم اين آدما نيفته . ترجيح ميدم كور باشم تا تو چشم همچين آدمايي نگاه كنم. باور كن !!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۳ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط محیا نظرات () |

نفرت!!!! آيا به راستي مي توان از تو متنفر بود ؟ در حاليكه مرز بين عشق و نفرت فقط و تنها فقط يك گام است ديريست در برداشتن اين يك گام ناتوان مانده ام. عشق تو توان ادامه دادن را از من گرفته و من تا ابد براي برداشتن اين يك گام تلاش خواهم كرد . تلاشي بيهوده! چون ديگر تواني براي ادامه دادن نمانده و تو !! تويي كه از همه دوست تر مي دارمت . بي هيچ نگاهي به من !! همچنان از من فاصله خواهي گرفت ودور خواهي شد . دور و دورتر!!! تا جاييكه ديگر حتي سايه اي از وجودت را نيز نخواهم ديد و من !! همچنان ساكن بدون تواني براي قدم از قدم برداشتن و ادامه دادن !!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۳ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط محیا نظرات () |

دوست داري روي سنگ قبرت چه جمله اي رو بنويسن ؟

تا حالا اين سوال رو از خودمون پرسيديم يا اينكه كسي ازمون اين سوال رو پرسيده ؟؟ خودمون رو كه تقريبا مطمئنم هيچ وقت از خودمون نپرسيديم و يا نمي پرسيم چون خيلي كم پيش مياد يه نفر خيلي راحت بتونه در مورد مردن خودش فكر كنه ولي آخه جالب اينجاست كه اگه يه نفر ديگه هم اين سوال رو ازمون بپرسه يا اخمامون ميره تو هم كه اين چه سوالي كه مي پرسي من حالا جوونم و هزار تا آرزو دارم كه به هيچ كدومشون نرسيدم و اين حرفا مال اونايي كه حداقل 100 سال از عمرشون ميگذره و.......... نمي دونم كي گفته كه مرگ فقط مال پيرهاست در روز كه تو خيابون داري راه ميري از بين اعلاميه هايي كه روي ديواراي شهر زدن چند تاشون مال پيرهاست و چند تاش مال جوونايي مثل من و تو ؟!؟!؟هر روز اين خبر بهمون ميرسه كه فلاني مرده و بيچاره پدر و مادرش اخه خيلي جوون بود !!!!!!!!! پس اختصاص دادن مرگ به آمهاي پير اصلا هيچ تناسبي با دنيايي كه ما داريم توش زندگي مي كنيم نداره .

حالت دوم هم اينه كه در جا رنگ از رخسار مباركمون ميپره و كسي كه اين سوال رو ازمون پرسيده به همه عالم و ادم قسم ميديم كه راستش رو بگه و اگه خودش و يا يكي ديگه خواب بدي در موردمون ديده و اين جوري داره بهمون حالي مي كنه بهمون بگه تا صدقه بديم و بلا!!!!!!! رفع شه .

تو رو خدا بيا چشمامونو باز كنيم و حقايق رو ببينيم مرگ هم يكي از اوناست مثل همه چيزهايي كه تو اين عالم وجود داره و ما بهشون عادت كرديم فقط يه ذره تلخه ولي باور كن قابل هضمه بيا يه ذره منطقي باشيم به جاي اينكه وقتي اين سوال رو شنيديم در جا موضوع رو عوض كنيم و هزار تا چيز بي ربط بگيم تا به اين موضوع فكر نكنيم. يه بار حتي اگه شده يه بار هم شده بشينيم و اين موضوع رو وا سه خودمون حل كنيم اگه همه ما اين يه بار رو به موضوع مرگ اين قدر جدي فكر كنيم ديگه هيچ وقت تو زندگي دنبال دروغ و دورويي و شكستن دل بقيه و.... نميريم . چند وقت پيش يه برنامه اي ديدم درباره همين موضوع كه خيلي روم اثر گذاشت . برنامه مصاحبه با يك سنگ تراش بود كه نزديك قبرستون يه مغازه داشت و سنگ قبر مي تراشيد . ازش پرسيدن تو اين 30 سالي كه به اين كار مشغولي

تا حالا شده يكي بياد و سنگ قبرش رو خودش سفارش بده ؟! ؟! ؟! گفت آره ولي خيلي كم . چند نفري اومدن و مدل و نوشته روي سنگ قبرشون رو سفارش دادن و من هم براشون آماده كردم و فقط جاي تاريخ فوت رو خالي گذاشتم كه بعد از مردنشون حك كنم روش !!!!! فكرش رو بكنين !!!!!!!!! از نظر من اين خيلي هيجان انگيزه كه آدم بتونه سنگ قبرش رو خودش سفارش بده و اون مدلي درستش كنه كه خودش دوست داره نه اون جوري كه بقيه مي خوان باشه . اين طوري به آدم احساس آرا مش عجيبي دست ميده نه؟! ؟! شايد حالا فكر كنين كه من يه ديوونم ولي به خدا اگه يه بار به اين موضوع منطقي فكر كنين مي بينين كه بعد از نتيجه گيري از فكرايي كه كردين يه جورايي احساس خوبي بهتون دست ميده .

راستي يادم رفت بگم جمله رو سنگ قبرم رو بهتون بگم :

حرفهاي ما هنوز ناتمام                         تا نگاه ميكني

وقت رفتن است                                باز هم همان حكايت هميشگي

پيش از انكه باخبر شوی                        لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

آه اي دريغ و حسرت هميشگی               ناگهان چقدر زود دير مي شود

بعدها هر جا اين جمله رو روي سنگ قبري ديدين بدونين اوني كه پايينش خوابيده منم !!!!!!!

نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط محیا نظرات () |

واي باران واي باران                             شيشه پنجره را باران شست                 

از دل من اما                                  چه كسي ياد تو را خواهد شست              

نميدونم از ديدن بارون چه احساسي به شما دست ميده من خودم شخصا چون متولد گرم ترين ماه سال( مرداد ) هستم و تو اين ماه تنها چيزي كه پيدا نميشه بارونه كلا از بارون خوشم نمياد مخصوصا اگه روزي كه داره به طرز وحشتناكي بارون مياد و همه جا چاله چوله ها پر از ابه مجبور شي بري بيرون . گاهي اوقات احساس مي كنم اين واسم بدترين عذاب الهيه حالا ما يه همچين فكري راجع به بارون تو مخمون هست خدا هم كه قربونش برم خدا نكنه نقطه ضعف ادم رو پيدا كنه يك ضد حال باحالي ميزنه كه مي موني هاج و واج تو كفش اين دفعه هم مثل هميشه يه ضد حال توپ زد بهم بعد از بارون وحشتناك پنج شنبه 4 روز تمام هوا صاف و افتابي بود و اصلا انگار ابري وجود نداشت كه بياد تو اسمون ما هم خوشحال و خندان كه اين هفته هوا خوبه و دانشگاه حال ميده چون مجبور نيستي خودتو تو ساختمون حبس كني و از ترس اينكه خيس نشي پاتو از در فني بيرون نذاري حالا شما خودت رو بذار جاي ما . با اين حال و هوا از خواب پاميشي ميري از پنجره خيابون خلوت رو نگاه كني و يه ذره حالشو ببري كه متوجه ميشي تموم خيابون خيسه خوب كه گوش ميدي می بيني صداي بارون هم مياد اونم چه باروني !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نه خداييش ضد حال از اين بدتر سراغ دارين .!!!!!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۳ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط محیا نظرات () |

هر سلام سراغاز دردناک يک خداحافظی است .

نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۳ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط محیا نظرات () |

Design By : Night Melody