آهاي رفيق يادت هست ؟

براي تو مي نويسم

براي توكه رفته اي

و من اكنون جاي خالي تو را

بيش از هر چيز ديگري

در زندگي پر از خاليم احساس ميكنم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۳ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

چه ساده بودم

آن هنگام كه مي پنداشتم

ناگوارترين حادثه عالم

تركيدن بادكنكم است.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۳ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

دوست دارم در آغوشت كشم و آنقدر بفشارمت كه تمامي اندوهي را كه در دل داري به فراموشي بسپاري . دوست دارم سرم را روي شانه هايت بگذارم و تا لحظه اي كه سپيده بد مد هاي هاي با هم بگرييم . دلم مي خواهد كسي را كه باعث شده غم در خانه دل مهربانت لانه كند آنقدر .............................. نه او حتي ارزش نفرين را هم ندارد . او حتي ارزش اين را هم ندارد كه بخواهي لحظه هاي عمر با ارزشت را صرف فكر كردن به حما قتهاي او كني .

بيا آنقدر با هم بگرييم كه همه چيز را فراموش كنيم بيا شمعي روشن كنيم و بهم قول دهيم زمانيكه سو ختن اين شمع تمام شد تمامي غصه هاي انباشته شده در دل ما نيز تمام شده باشد . بيا بهم قول دهيم كه خيلي زود اميد به شروع دوباره را به دست آوريم و آغاز كنيم هر چند مي دانم اين كار بسيار دشوار است و براي تو بسيار دشوارتر از من اما بدان كه تو سر انجام پيروز خواهي شد و من نيز تا آخرين دم ,تا لحظه اي كه توان داشته باشم تو را ياري خواهم كرد . تو مو فق خواهي شد و من سرافراز از اين پيروزي تو در كنارت خواهم ايستاد و به تو افتخار خواهم كرد . سرت را بالا نگهدار رفيق ! آينده در پيش روي ماست با هم آن را خواهيم ساخت بسيار زيباتر از آنچه همگان تصور مي كنند و يقين داشته باش كه در تمامي لحظات شاد و غمگين زندگيت حضور من را در كنارت احساس خواهي كرد و من هيچ گاه تو را تنها نخواهم گذاشت. عزيز دل دوستت دارم!!بسيار بيشتر از آنچه كه باور داري .

نوشته شده در جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

اين همه انتظار! براي ديدار دوباره تو!

و.....................................................................

نيمي از زمان با تو بودن به سكوت گذشت!

به همين سادگي !!!!!!!

تمام شد.

كاش ميشد بعضي وقتها زمان رو نگه داشت ,زمان رو نگه داشت و ازش نهايت استفاده رو برد . يكي از اون زمانها وقتيكه يه عزيزي رو بعد يه مدت خيلي طولاني مي بيني بعدش دلت مي خواد بشيني و تا جاييكه مي توني درد دل كني و سبك شي . اينقدر از كنار هم بودن استفاده كنين كه جبران تمام دلتنگيهاي غريب اين مدت طولاني كه زندگي از هم جداتون كرده بود بشه ولي زمان كه اين حرفها حاليش نميشه تند تند داره ميره اگه ميشد كه زمان رو نگه داري مي تونستي بدون دغدغه گذر تند اون از بودن در كنار اون عزيز لذت ببري مي تونستي اينقدر محكم بغلش كني و نفسهاش رو كنارت احساس كني كه بعد رفتنش تا مدتها گرمي نفسهاش رو كنارت داشته باشي ولي خب زندگي كه طبق آ رزوهاي ما پيش نميره طبق روال عاديش ميگذره و چشم كه باز مي كني جاي خالي اون عزيز رو مي بيني بدون اينكه حتي تونسته باشي تپش هاي قلب صاف و پاكش رو به طور واضح بشنوي . تو مي موني و يه بغض غريب كه سخت جلوي نفس كشيدنت رو گرفته و فقط با تركوندنش مي توني يه ذره اكسيژن به قلبت برسوني .

باز تو مي موني و انتظار .............................

انتظار تا فرصت بعد و ديدار دوباره و باز

نوشته شده در شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۳ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

هر شب ستاره دنباله داري

به خانه ات مي فرستم

هر روز شبدر چهار برگي

در كفشهايت مي گذارم

هر لحظه برايت دعا

مي خوانم

تا زماني ايمان بياوري

كه هيچ آرزويي محال نيست

نوشته شده در پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۳ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

و من اكنون پس از اين همه چرخش در دايره زندگي باز هم در زاويه صفر قرار دارم .

نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۳ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ توسط محیا نظرات () |

Design By : Night Melody