آهاي رفيق يادت هست ؟
فراموش شدنی نیستی ، این را اتاق می گوید که سرشار از عطر تو می شود ؛ وقتیکه به تو فکر می کنم. اگر روزی به میانه ی راه برسی و کسی را کنارِ خود نداشته باشی ، بهتر از آن است که به پایانِ راه برسی و آنکس را که باید، در کنارِ خود نداشته باشی. بزرگ شده ایم و نشانه ی آن ؛ خبرهای گاه و بیگاهی است که دلمان را به درد می آورد ، دگرگونمان می کند و بهت زده بر جای می گذارد مایی را که تا دیروز در کوچه پس کوچه های زندگی به تنها چیزی که نمی اندیشیدیم ، بازی سرنوشت و دست روزگار بود . بزرگ شده ایم رفیق ، بزرگ........... برای باور کردنِ آنچه که باور کردنی نیست ، آنگونه باش که هرگز نبوده ای. به خاطر داشته باش ای دوست ؛ برای دوست ماندن تا همیشه، باید که تا همیشه دوست داشتنی باشی. همیشه راهی برای بهتر شدن و راهی برای بدتر شدن وجود دارد ، مهم این است ؛ زمانیکه بر سر دوراهی قرار گرفتی کدامیک را برگزینی. پارادوکس عجیبی است ؛ پیش ترها شاد که می شدیم ؛ شاد بودیم اما این روزها ؛ شاد بودن چه غریبانه غمگینمان می کند. این روزها عجیب تر از همیشه می گذرند؛ وقتیکه برخلاف تمامی قوانین مورد پذیرش بشریت ، با تمامی وجود آرزو می کنی ؛ کاش کمتر می فهمیدی و درک می کردی آنچه که پیرامونت را فرا گرفته تا شاید اینگونه کمی آسوده تر زندگی می کردی . نفرت ؛ گاه کلمه می شود ؛ بر کاغذ جاری گاه اشک می شود ؛ بر صورت جاری گاه سیل می شود ؛ بر زمین جاری و گاه سکوت می شود ؛ پیش از آنکه حرف شود ، بغض شود ، موج شود ، جریان یابد و زندگی را جاری کند. دلیلِ تنهاییمان این است ای دوست؛ دلمان پیش کسی است که حواسش پیش ما نیست و حواسمان پیش کسی است که دلش پیش ما نیست . بی نهایت دوستت دارم ، نمی دانم چندمین بار است که این جمله ی به ظاهر تکراری را از زبانم می شنوی ، اما می خواهم بدانی که با تمام وجود دوستت دارم ؛ با وجود شکایتهای بی انتهایی که از تو داشته و دارم ، مخالفتهای زیادی که با کارهایت داشته ام بی آنکه دلیلشان را بدانم ، دعواهای گاه و بیگاهی که در خلوتمان با تو داشته ام ، و ...........................با وجود تمامی اینها می خواهم بدانی که هر روز بیشتر از روز پیش دوستت خواهم داشت ؛ پروردگار مهربان و دوست داشتنی و صبورم . علاقه اگر علاقه باشد ؛ نه از بین رفتنی ست ، نه تبدیل شدنی به نفرت . علاقه تنها اگر بخواهیم ، با مرور زمان کاستنی ست . گاه آنچه که زمانی آرزوی گذشته ات بود ، آنقدر نزدیک و دست یافتنی است به تو که با کوچکترین حرکت به دستش می آوری اما گاهی حتی همین حرکت کوچک را نیز انجام نمی دهی زیرا آرزوی گذشته ، گذشته است و به دست آوردنش اکنون ، لذتی را نصیب تو نمی کند . پروردگارم ؛ روزگار، من و تو را از قولی که در روزِ اولِ آفرینش به هم داده بودیم دور کرده است ؛ قرار بود تو خدای خوبی باشی و من نیز بنده ای خوب . هر دو اما اکنون پیمان خود را شکسته ایم ، مهم نیست کدام یک اول ، اما بیا و به مناسبت باز چرخیدن زمین بدون در نظر گرفتن آنچه که اتفاق افتاده به روز اول بازگردیم و بازپیمان خود را جشن بگیریم . شاید گناه بزرگ ما انسانها این است که درست در لحظاتی که نباید، اشتباهی می کنیم که قابل جبران نیست ، درست همانند خوردن آن سیب معروف . همه ی انسانها لایق شنیدنِ همه ی حرفها نیستند . دوست داری ؛ خاطرات را خط بزن ، پاک کن ، از بین ببر حتی ، اما؛ انسان های پدیدآورنده ی خاطرات را نه . دنیای عجیبی است ؛ بعضی وقتها ، نگفتن بعضی چیزها آزارت می دهد و بعضی وقتها ، گفتن همان بعضی چیزها . دوست نداشتنت ، سخت ؛ سخت شده است این روزها . منتظر نمان ؛ آنچه که می خواهی درست زمانی که انتظارش را نداری اتفاق می افتد .
| Design By : Night Skin |

